تبلیغات
๛چند لحظه ... - فداکاری ...

๛چند لحظه ...

حــــــــــــرص نخور ،،، کفن جیــــــــــــب نداره ...

فداکاری ...
امروز حالم خیلی بد بود ...

دور از جون شما ، سرگیجه و کوفتگی بدن و حالت تهوع و کلاً یه حالی داشتم امروز وصف ناشدنی ..

مامان و بابام هر چه قدر گفتن بیا بریم دکتر من زیر بار نمی رفتم و می گفتم : نمی خواد ، الآن خوب می شم ..

عصری عاغامون فهمیــــــد و به زور بردم دکتر ...

آجیم هم حالش بد بود ولی بدتر از من ... بش میگم : پاشو بریم دکتر ..

میگفت : نمی تونم بابا ... نمی تونم از سر درد تکون بخورم ..

گفت : الهام رفتی دکتر بش بگو سر درد خیلی شدید داری و اصلاً هم با مسکن خوب نمیشه ، تا بت دارو بده منم مصرف کنم ..

منم گفتم : باشه ..

رفتم دکتر ؛ دکتر گفت : بگو چته ؟؟

گفتم : حالم خیلی بده !

گفت : خو توضیح بده !!

گفتم : سرگیجه ، کوفتگی ، استخونام خیلی درد میکنه ، حالت تهوع هم دارم ،

یاده حرف آجیم افتادم و گفتم : آهان ، راستی سر درد دارم شدید ، اصلاً هم خوب نمیشه ، مسکن هم هیچ فایده ای نداره !

گفت : خب ، باشه آمپولش رو واست می نویسم ..

من :

خلاصه آمپوله رو زدیم !

همچین آدم فداکاری هستم من ...

اومدم واسه آجیم تعریف کردم ، با این حالش چه قد خندید ..


برنامه ریزی کردم خفن ،

 ردیف ساعت نام درس
 1 1 تا 2
برنامه نویسی
 22 تا 2:30
استراحت
 32:30 تا 3:30
اندیشه
 4 3:30 تا 4
 استراحت
 5 4 تا 5
 ریاضی
 6 5 تا 5:30
 استراحت
 7 5:30 تا 6:30
 فارسی
 8 6:30 تا 7
 استراحت
 9 7 تا 8
 زبان


خب ، این برنامه رو دقیقاً 5 روز پیش نوشتم و هنوز بهش عمل نکردم ...

ایشالله از شمبه ...


مثلاً میگن : کی می خوای درس بخونی ؟؟ میگیم : انشالله از فردا ..

ما می گیم : انشالله از شمبه ..

نمیدونم این شمبه چرا نمیاد ! ای بابا ما منتظریم بیا دیگه !


شاید این شنبه بیاید شاید ...

maybe





طبقه بندی: طنز، خاطره، هویجوری،

[ سه شنبه 28 آذر 1391 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ الـهامツ ]

[ نظرات() ]