تبلیغات
๛چند لحظه ... - چه ذهن رمانتیکی ...

๛چند لحظه ...

حــــــــــــرص نخور ،،، کفن جیــــــــــــب نداره ...

چه ذهن رمانتیکی ...

چــــــــــــــــه نذر رمانتیکـــــــــــــی ...



بـدو ادامـه مـطـلـب ... ( خواهشاً !! )


سلام ..

شب شام غریبان خودم و خواهرم و یکی از دوستام ( خواهر شوهر عزیز تر از جانم
) تصمیم گرفتیم بریم ثارالله ماهشهر ...

قرار بود تا آخر مراسم اونجا باشیم ..

تویه ثارالله قبر 5 تا شهید گمنام بود ...

اینم عکسش :



زیارت کردیم و کنار این 5 تا شهید زیارت عاشورا رو خوندیم ..

بعدش رفتیم و توی حیاط ثارالله شمع روشن کردیم ،




رفتیم و دوباره یه کم نشستیم  ...  جمعیت زیادی بود ... هر چه قدر منتظر موندیم مراسم شروع نشد و بعد فهمیدم که ساعت 10 شروع میشه ...


گفتیم بی خیال بریم خونه ...

تو راه برگشت که داشتیم می اومدیم نزدیکای خونمون این صحنه رو دیدیم ...




به دوستم گفتم اینا چیـــــــــه ؟؟؟؟

گفت نمیدونم ... ولی خیلی قشنگــــــــه ...

یه خانم مسنی و دخترش و دو تا از نوه هاش داشتن توی بلوار وسط خیابون شمع می کاشتن ...

خیلی کارشون قشنگ بود ...

رفتیم و بهشون گفتیم : میشه ما هم بهتون کمک کنیم ؟؟

گفتن : چرا که نه !!!!!! از خدامونه !!!

ما هم باهاشون کمک کردیم و توی بلوار خیابون شمع کاشتیم ...

از خانم مسنه پرسیدم ، این کاری که می کنید نذره ؟؟؟

گفت : آره ، ما کل شهر رو شمع کاشتیم ...

داشت فکم می اوفتاد ... کل شهــــــــــــــر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانم مسنه گفت : دخترم 5 بار حامله شده بود ولی هر بار بچه هاش از دنیا می رفتن ... نذر کردم که اگه باردار شه و بچه ش زنده موند کل شهر رو شب شام غریبان شمع بکارم ...

یه دفه یه ماشین اومد و دخترش بم گفت :اون ماشین رو می بینی ؟؟ خواهرمه و شوهر خواهرم و بچشون که الآن شش ماهشه ...

دوستم گفت : وااااااای خداااااااا چه ذهن رمانتیکـــــــــی ...

اینم عکساش :










خیلی واسم جالب بود این اتفاق ..

اولین عکسی که گذاشتم ( عکس لیوان و یه شمع داخلش ) اینو همون خانمه بم داد .. منم به عنوان یادگاری دارم ازش نگه داری می کنم ..

راستی ، پارسال ماه محرم مامانم شله زرد نذر کرد که اگه کنکور رشته ای که دوست دارم نزدیک ترین دانشگاه به محل زندگیمون قبول شم .

خدا رو شکر قبول شدم .. همش می ترسید که قبول نشم و یه سال عقب بمونم .. هر کی ندونه فکر می کنه صنعتی شریف قبول شدم ..


مادره دیگـــــــــــه ، همش استرس داره ، همش نگرانه ، نه فقط مامانه من همه ی مادرا اینجورین ..

خودمم اینجوری می شم ..



اونوقت به من می گن پارازیت ، باور کنید آجی بزرگم درصد پارازیتیش از من بیشتره ... گفت : الهام بنویس تزئین برای مادر شوهر .. اینم جریان داره ...

خیلی روز خوبی بود .. اولین بار بود که مامانم میذاشت واسه نذری بش کمک کنم ، اولین بار که حتی یه بار هم نگفت : الهام برو کنار الآن می سوزیا ...

خدایا کمکمون کن تا بتونیم قدر پدر و مادرامون رو بدونیم ..

خدایا نشه روزی که یادمون بره چه کارایی واسه ما کردن ..

چه زحمتایی ..

چه شب بیداریی ـآیی ..

چه دل نگرونی ـآیی ..

نشه ..

تنها کسی که می تونی عشقش رو باور کنی .. میدونی یه عشق واقعیه .. میدونی بدون هیچ چشمداشتی بهت محبت می کنه عشق مادر به فرزنده ..





خدایا این دو نعمت رو ازمون نگیــــــــر ...








طبقه بندی: هویجوری، خاطره،

[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ الـهامツ ]

[ نظرات() ]