تبلیغات
๛چند لحظه ... - ممنون رفقا ...

๛چند لحظه ...

حــــــــــــرص نخور ،،، کفن جیــــــــــــب نداره ...

ممنون رفقا ...
دیروز استاد خستگی رو به وضوح در چشمان من دید !

چیزی نگفت ، فقط خندید !

برنامه نویسی ـمون همیشه با پروژکتور بهمون درس میده !

پروژکتور رو به سیستمش وصل میکنه ، با سیستم برنامه می نویسه ، نور  پروژکتور بازتاب میشه رو تخته کلاس و ما مشاهده می کنیم ! ( میدونن بااااوووووو ! )

استاد برنامه نوشته بود بعد اومد پای تخته و با ماژیک روی برنامه واسمون توضیح داد !


وقتی توضیحاتش تموم شد ، داشت قسمتای ماژیکی رو پاک می کرد که ما برنامه رو بنویسیم !


منم که خواب ، فک کردم برنامه رو با ماژیک نوشته !


گفتم : استـــــــــــــــــــــــــاااااااااااااااااااااااد پاک نکن هنوز برنامه رو ننوشتم !


خدا رو شکر می کنم که کلاس پر از سرو صدا بود و فقط دوستام که تو ردیف خودم بودن متوجه شدن و پسرا آخر کلاس بودن و گرنه سوژه ی یه سالشون بودم !!!


بین در نماز خونه دانشگاه ایستادم و کلم بین در بود و داشتم با یه دختری در مورد کتابایی که گیرم نیومده صحبت می کردم !

دو تا دختر اومدن تو نماز خونه و
در رو محکم بستن و محکم خورد به سر من !

خیلی درد داشت !


در حین اینکه داشتم سرم رو ماساژ میدادم بهشون گفتم : هووووووووووووووووووووی ، کورین ؟؟ آدم به این گندگی بین در ندیدین !


آخ آخ خیلی درد داشت !!



ممنــــــــــــــــــون رفقا ، ممنون از همه !
انشاالله بتونم جبران کنم !


و


و



یه دنیـــــا ممنــــــون .. .




طبقه بندی: هویجوری، خاطره، طنز،

[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 03:35 ب.ظ ] [ الـهامツ ]

[ نظرات() ]