تبلیغات
๛چند لحظه ... - دوست های جون جونی

๛چند لحظه ...

حــــــــــــرص نخور ،،، کفن جیــــــــــــب نداره ...

دوست های جون جونی
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند . یک سال زمستان بدی شد و به قدری برف روی زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند اما برف بند نیامد و آنها به ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس .
یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت :«چاره نداریم مگر اینکه بزنیم به ده .»
-«بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن؟»
-«بریم به اون آغل بزرگه که دومنه کوهه یه گوسفندی ور داریم در ریم.»
-معلوم میشه مخت عیب کرده . کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره . رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون . چنون دخلمونو بیارن که جدمون پیش چشممون بیاد.
-یادت رفت بابات چه جوری مرد ؟ مث دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گند هش شد گوشش .
-بازم اسم بابام آوردی ؟ تو اصلا" به مرده چکار داری ؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس که خر بود یه آدمیزاد مفنگی دس آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد ؟
-بابای من خر نبود از همه دونا تر بود . اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می کرد ، می رفتم باش زندگی می کردم . بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم ؟ حالا تو می خوای بزنی به ده ، برو تا سر تو ببرن ، ببرن تو ده کله گرگی بگیرن .
-من دیگه دارم از حال میرم . دیگه نمی تونم پا از پا ور دارم .
-  اه    مث اینکه راس راسکی داری نفله میشی . پس با این زور و قدرتت میخواستی بزنی ده ؟
-آره ، می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم .
گرگ ناتون این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد . دوستش از افتادن او خوشحال شد و دورورش چرخید و پوزه هاش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت . رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید :
-داری چکار می کنی ؟ منو چرا گاز میگیری ؟واقعا" که عجب بی چشم و رویی هسی . پس دوسی برای کی خوبه ؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی ؟
-چه فداکاری ای ؟ تو که داری میمیری ، پس اقلا" بذار من بخورمت که زنده بمونم .
-منو بخوری ؟
-آره مگه تو چته ؟
-آخه ما سالهای سال با هم دوس جون جونی بودیم .
-برای همینه که میگم باید فداکاری کنی .
-آخه من و تو هر دومون گرگیم . مگه گرگ ، گرگو می خوره ؟
-چرا نخوره ؟ اگرم تا حالا نمی خوره ، من شروع می کنم تا بعد ها بچه هامونم یاد بگیرن .
-آخه گوشت من بو  نا  میده.
-خدا باباتو بیامرزه ؟ من دارم از نا میرم تو میگی گوشتم بو نا میده ؟
-حالا راس راسی می خوای منو بخوری ؟
-معلومه چرا نخورم ؟
-پس یه خواهش ازت دارم .
-چه خواهشی ؟
-بذار بمیرم وختی مردم هر کاری میخوای بکن .
-واقعا" که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن . من دارم فداکاری می کنمو می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بت نشون بدم . مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت ؟ گذشته از این وختی مردی دیگه بو میگری و نا خوشم می کنه .
این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید.

نتیجه گیری اخلاقی:
1-گرگها همدیگر را می درند .
2-به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد .
3-گرگها که سود و زیان ندارند این هستن پس چه برسد به انسانها ...
4-جوانمردی مرد و زن ندارد بیایید همیشه جوانمرد باشیم .


الی نوشت : یه چند روزی نیستم ! شاید 2 یا 3 روز شایدم بیشتر ، نمیدونم ! دلم واستون تنگ میشه !

تا سلامی دیگر بدرود دوستان ... .




طبقه بندی: داستان،

[ جمعه 23 تیر 1391 ] [ 07:59 ق.ظ ] [ الـهامツ ]

[ نظرات() ]